| هزار و يك روز |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
یک چیز مسلمه واون اینکه تو اینجا رو هیچ وقت نمیخونی ، اما من اینجا یه کلمه کم دارم که دو ماهه دارم دنبالش میگردم و نمیتونم ذهنم رو جمع کنم تا اون کلمه پیدا بشه..
میخوام بنویسم، وقتی میخندی از انتهای .. ابروهات یه چشمه تک میزنه، هزار جویبار چین میخوره و تا برسه به دریای چشمهات یک دلتای کوچک و نامسکون رو بوجود میاره...
جای نقطه چینهای بعد از انتها باید یه کلمه باشه که نمیتونم پیداش کنم و به جای خالیش که می رسه، متن رها میشه ...
| لینک |
اینجا رو همه میتونن بخونن
برای همین داشتم فکر میکردم بیام بنویسم:
چرا عاشق بودن انقدر سهلتر از معشوق بودن حاصل میشه و انقدر سختتر برطرف میشه، که توی پلهها از تیرهی پشتم پایین رفتی و زیر گوشم گفتی: سلام و یک آن دلم خواست از بلند ترین نقطهی فلات تبت به همهی مردم دنیا بگویم: علیک سلام..
| لینک |
میدونی، اینجا مال خودمه.
راجع به هرچی که دلم بخواد مینویسم.
حتی راجع به اون آبی که وقتی خندیدی بین نوک زبونت و پشت دندونات جمع شد و برقش مثل برق تابش خورشید اول صبح بود به سطح یه برکه بکر و آروم...
| لینک |
به تولد ٨٨ هدا و حسین
مرگ آمد، با پای خودش، در زد آمد تو، دست دراز کردم، دستش را عقب کشید. گفت: هنوز وقتش نیست، گفتم: پس چرا آمدی؟ جواب نداد، لال بازی در آورد. توی اتاق چرخید، گشتی زد. فکر کردم به خستگی، خستگی را جایی جا گذاشته بودم، اما چشمهام بدجور میسوخت، پلکهام داغ داغ شده بود. مرگ ایستاد، میان اتاق، قبراق بود، به ساعت نگاه کرد، ساعت روی دیوار و بعد چشمهاش درشت شد، گفتم: ساعت اتاق را یک ربع جلو انداختهام. نفس راحتی کشید. گفت: پس یک ربع وقت داریم. گفتم: برای چی؟ باز لال بازی در آورد. گفتم: برای لال بازی؟ خندید. لبهاش از هم باز شد، پشت لبهاش هیچی نبود، دندان نبود و نه حتی حفره دهان، پشت لبهاش خلاء بود، خلائی که میتوانست همهچیز را توی خودش گم کند. رفتم سمت رادیو، رادیو جیبی سیاه روی طاقچه. روشنش کردم و پیچش را چرخاندم، نوار قرمز روی موجها راه افتاد. زنی بود، یعنی صدای زنی بود که به هندی چیزی میخواند: زندانِ دل ههِ اون کی محبته هه. مرگ رفته بود سروقت یخچال، نگاهش نکردم. اگر نگاهش میکردم شاید فکر میکرد میترسم. پیچ را چرخاندم. صدای خش خش بود، بعد صدای سوت باز صدای خش خش بعد صدای مردی توی اتاق پیچید. چند لغت انگلیسی را شنیدم، پیچ صدا را چرخاندم و حالا مرگ هم صدای مرد انگلیسی را میشنید. بریده بریده بود: .... من... ویلل دای....نو.. مرگ در یخچال را بست و آمد طرف من و رادیو. نگاه کرد به ساعت روی دیوار. دستهاش را گرفت روی بخاری تا گرم شود. سردش بود!! نمیدانم، ولی اتاق گرم بود و من داغ داغ شده بودم. پیچ رادیو را چرخاندم، باز صدای زنی آمد، به فارسی حرف میزد به عدد موج نگاه نکردم، فرق نمیکرد چند کیلوهرتز فاصله داشتهباشیم، فارسی حرف میزد. همین خوب بود. رادیو را گذاشتم روی طاقچه و رفتم نشستم روی صندلی، زن شعر میخواند: دکلمه میکرد صدای گرمی داشت، گرمای صدایش از پشت سوراخهای ریز رادیو بیرون میریخت، میریخت توی اتاق. حس کردم دارم عرق میکنم. چشمهام را بستم و باز کردم، فکر کردم عرق شور دارد میرود توی چشمهام، نه مطمئن بودم، چشمهام میسوخت از پشت بخارِ شور روی چشمهام به مرگ نگاه کردم، خسته بود و تکیده، ایستاده بود جلوی کتابهای توی کتابخانه، اسم کتابها را از روی عطفشان میخواند. آنها که قطورتر بودند اسمشان روی عطفشان هم نوشته بود، لبهاش کج و معوج شد. داشت میخندید. یک جوری میخندید که دهانش باز نشود. میخواستم بگویم به چی میخندی! ولی گفتم: خشته ای ، چای میخوری؟ نگاهم کرد، پوست روی پیشانی و زیر پلکهاش چینخورد. نگاه کرد به ساعت، مثل کسی که جایی با کسی قراردارد. گفتم: با کسی قرار داری! گفت با یک نفر. گفتم: کجا. گفت: توی حیاط. گفتم: توی این حیاط! گفت: دقیقا پنج دقیقهی دیگر .. نه پنج دقیقه و بیست ودو ثانیه دیگر. بلند شدم چای ریختم، توی لیوان ، برای خودم. از کنار قفسه کتابها که رد میشدم نگاه کردم به کتابهای نخوانده. کنار هم چیده بودمشان، جلدهای رنگی، رنگهای مختلف. مرگ از مقابل طاقچه کنار رفت، صدای زن دوباره پاشید توی اتاق، زن میخواند. به شعری که می خواند فکر کردم، قسمتهایی از شعر را بلد بودم، یک وقتی توی همین سالها از بر کرده بودم. صدای جرینگ جرینگ آمد. مرگ قلک سفالیام را برداشته بود و تکانش میداد، از صدای جرینگی قلک خوشش آمده بود. صدای جرینگ جرینگ قلک صدای دور و نازک زن رابرید. مرگ قلک را تکان میداد و زیر چشمی به ساعت روی دیوار نگاه میکرد. تکانهای دستش رابا صدای ثانیه شمار ساعت همراه کرد. جرینگ..... جرینگ..... جرینگ..... جرینگ... قلک را گذاشت زمین و آمد طرف من. صدای زن آمد، از توی رادیو، نازک و دور؛ شعر خواند با صدای نرم، شاید مخملی. نگاه کردم به قلک سفالی که وسط اتاق روی زمین افتاده بود. مرگ گفت: باید بروم، وقت ندارم. گفتم: ولی من همیشه وقت دارم، هر وقت خواستی بیا. سر تکان داد. نخندید. لبهاش را کج و معوج کرد. دست جلو آورد، دست دراز کردم. دستم را گرفت، دستهاش گرم بود، نه خیلی ولی گرمایش با گرمای بیرون فرق می کرد. حسی از گرمایی متفاوت از دستم آمد بالا، توی رگها، عضلهها. دستش را باز کرد ولی من محکم دستش را گرفتهبودم. گرمای دستش خوب بود، بو داشت، بوی خوب نه بوی عرق تن. دستش را از دستم کشید. در را باز کرد و رفت توی حیاط. از شیشه پنجره نگاه کردم، توی حیاط بود. من ایستاده بودم روبرویش، من آن طرف شیشه با مرگ دست دادم. مرگ حرف زد، از اینجا خلاءِ پشت لبهاش را نمیدیدم. کف دستم را گذاشتم روی شیشهی یخ کرده از سرمای زمستان. من داشتم میخندیدم، توی سرمای زمستان. من برگشتم سمت پنجره، من نگاهی کردم به قاب پنجره وبعد خندیدم. پشت لبهام هیچی نبود. دندان نبود، زبان هم نبود، خلاء بود. ترسیدم، دستم را از روی شیشهی سرد پنجره برداشتم و برگشتم طرف میز. نگاه کردم به لیوان چای که از آن بخار داغی بلند میشد، نگاه کردم به قفسه کتابها. کتابهای نخوانده. صدای ضعیفِ زن از رادیو میآمد، باد پیچیده بود توی صدااا... شعر میخواند.
* آرشیو زندگی شخصی
| لینک |
گاهی وقتها به دراز کشیدن کنار زانوهات فکر میکنم.به اینکه لبهام را میبوسی و دلت میخواهد "کاکتوس هم که باشی میبوسمت را" برایت بلند بخوانم. گاهی وقتها به عجیب و ناشناخته بودنت فکر میکنم و دلم میخواهد وقتی میبینیم همدیگر را، هنوز عادت نکردهام به صدات، کنارت خواب بروم...
شمارهها را تند تند میگیرم، میخواهم از یک دوست چند سوال بپرسم. تو گوشی را برمیداری و جواب میدهی. اشتباه گرفتهام، سلام میکنم و میگویم میخواستم احوالت رابپرسم. بعد که قطع میکنم، فکرمیکنم به این هم میشود گفت لغزش فرویدی یا نه!!!
اینجا را میخوانی، انگار اینجا را میخوانی، اصلا نمیدانم چند وقت است که اینجا را میخوانی ولی انگار رفتارت با من هیچ فرقی نکرده، درست مثل آنهایی که اصلا اینجا را نمیخوانند...
وقتی درازکشیده بودی و داشتی شال گردنم را مدلدار تا میکردی که بیاندازم گردنم، قطرهی اشکی را که انگار نباید میدیدم از گوشهی چشمت دوید و رفت پشت گوشت پنهان شد، دیدم.میدانی سگدو زدنهای صدسال آینده را میشود بخشید به همان قطرهای که پشت نرمی گوشت از ترس دلدل میزد...
ترسیده ام، می شود خواهش کنم یک مدتی نپری وسط حرفهام و عقایدم را له نکنی و به افکارم نخندی و به این حباب نازک که کشیده ام دور دنیام فوت نکنی، انگشت نزنی، تف نیاندازی و خرده موهای قیچی شدهات را روش نریزی، آخر میدانی، انگار یهکم دیگر مانده تا از دیوارهی این حباب ردت کنم و بیاورمت تو...
اگر جذابیت زندگی مشترک انقدر زیاد بود که در تمام این مدت حتی یک بار نخواستی بدانی چه میگذرد به من، چرا گفتی: خوب است که تا ده سال دیگر، نمیخواهی ازدواج کنی...
بدبخیتی من این است که برای هیچ چیز سند و امضا نگه نمیدارم، برای همین اگر بگویم فلانی آمد و رفت هیچ کس باور نمیکند یا اگر نگویم فلانی یک تکه را با خودش برد، هیچ کس نمیفهمد. نه قبالهای نه قول نامهای نه حتی یک کاغذی که توش امضایی باشد و نوشتهشده باشد: به آرین. برای همین چند وقت دیگر این آدمهایی که تازگیها دورت را گرفتهاند قدمتی خواهند داشت به اندازهی بی آزاری من...
حتی درختهای سبز شدهی تمام بیابانها را، من از تو هیچی نمیخواهم. فقط، میشود یک بار دست بکشی به ته ریشهای سبز شدهام، که هر وقت میآیم پیش تو از چند روز قبل گذاشتهام بلند شوند به امید دستهای تو...
پ.ن: بگردید" تو"های خودتان را پیدا کنید.
| لینک |
.
.
.
گلدانها را مرتب میکنم و آب میدهم. ظرفهای شسته را از توی جاظرفی برمیدارم و میچینمشان توی کابینت. لباسهام را عوض میکنم و عطر میزنم، موهام را شانه میکنم. ساعت را برای صبح کوک میکنم. کامپیوتر را خاموش میکنم و شعلهی بخاری را زیاد میکنم. پرده ها را میکشم و چراغها را خاموش میکنم.
سیگارم را برمیدارم و دراز میکشم روی کاناپه و منتظر میشوم .خیال تو میآید و آتش میگیرد و سیگارم را روشن میکند و دو تا دستش را میگذارد روی شانههام، چشمهاش را ریز میکند، میخندد و میگوید: میدانم خستهای ولی باید برویم...
| لینک |
.
.
.
هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین
هر کی ز ماه گویدت بام برآ که همچنین
هر کی پری طلب کند چهره خود بدو نما
هر کی ز مشک دم زند زلف گشا که همچنین
هر کی بگویدت ز مه ابر چگونه وا شود
باز گشا گره گره بند قبا که همچنین
گر ز مسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد
بوسه بده به پیش او جان مرا که همچنین
هر کی بگویدت بگو کشته عشق چون بود
عرضه بده به پیش او جان مرا که همچنین
هر کی ز روی مرحمت از قد من بپرسدت
ابروی خویش عرضه ده گشته دوتا که همچنین
جان ز بدن جدا شود باز درآید اندرون
هین بنما به منکران خانه درآ که همچنین
هر طرفی که بشنوی ناله عاشقانهای
قصه ماست آن همه حق خدا که همچنین
خانه هر فرشتهام سینه کبود گشتهام
چشم برآر و خوش نگر سوی سما که همچنین
سر وصال دوست را جز به صبا نگفتهام
تا به صفای سر خود گفت صبا که همچنین
کوری آنک گوید او بنده به حق کجا رسد
در کف هر یکی بنه شمع صفا که همچنین
گفتم بوی یوسفی شهر به شهر کی رود
بوی حق از جهان هو داد هوا که همچنین
گفتم بوی یوسفی چشم چگونه وادهد
چشم مرا نسیم تو داد ضیا که همچنین
از تبریز شمس دین بوک مگر کرم کند
وز سر لطف برزند سر ز وفا که همچنین
.
.
.
| لینک |
فیه ما فیه
تلفن را که برمی دارم خواهرم از آن طرف میگوید: کجایی از دیشب دارم زنگ میزنم و بعد احوالپرسی و...
جواب میدهم و توضیح میدهم و میگویم: خب حالا چی کار داشتی که انقدر پیگیر شدی پیدام کنی..
میگوید برای اون مشکل احمد( اینجا برای مخاطب گره گشایی نمی شه که مشکل برادرمون احمد چیه؟) زنگ زدم به خانوم احمدی که ختم بذاره( خانوم احمدی زنی است با شلوار جین و روسری گلمنگلی و عینک دودی و چادر که از قضا پیکان وانت هم میراند و ختم قران و دعا و نذر و نیاز هم برای مردم انجام میدهد و چیز مختصری هم که اصلا به چشم نمیآید می گیرد) خلاصه خانوم احمدی گفته که تمام خواهر برادرای احمد باید ازش راضی باشن و دو رکعت نماز بخونن تا من ختم و دعام رو شروع کنم.
می گویم: خب باشه من از هیچی ناراحت نیستم و واسم مهم نیست.. بگو کارش رو بکنه..
خواهرم میگوید: آره، اونای دیگه هم همینو گفتن حالا تو نماز روهم بخون..
میگویم: باشه حالا من این دو رکعت نماز هم میخونم، ولی نه به خاطر اینکه خانوم احمدی گفته و نه به خاطر اینکه فکر میکنم اینجوری مشکل احمد حل میشه .. فقط برای اینکه اگه بعدا اوضاع بدتر شد دچار عذاب وجدان نشم که اگه من اون دو رکعت نماز رو میخوندم چی میشد یا چی نمیشد..
و نمیدانم چرا من انقدر بی دین و کافر شدهام که فکر می کنم اثر یک سیلی محکم یا یک دگنک، دست کم در این فقره از هزار بار ختم قران در شبهای قدر بیشتر است.
( قائدتا به رسم معمول در این قسمت من باید دچار تحول شوم و گریه کنم.. و بلند شوم و وضو بگیرم و علاوه بر آن دو رکعت نماز چند رکعت از نمازهای نخواندهی خودم را هم بخوانم........
خودتان به اختیار میتوانید یکی از اسامی زیر را برای داستان انتخاب کنید..
. ماجراهای احمد سربلند و سانتا احمدی
. داستانی پست مدرن با تاثیر پذیری از سینمای معناگرای ایران
. سیلی نقد به از ختم نسیه
. مادر سنتی، خیانت به فرزند در حال گذار از سنت به مدرنیته
. ما چارتا برادر به همراه دو خواهر
. بگذار زندگی کنیم!!
. جور استاد به ز مهر پدر
. بررسی علل و عوامل نفوذ و سیطرهی خانوم احمدی در خانوادههای ایرانی
. من، آرین دو رکعت نماز خواندم..
| لینک |
ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت
گوی از همه خوبان بربودی به لطافت
ای سروخرامان گذری از دررحمت
وی ماه درخشان نظری از سر رافت
ای صورت دیبای خطایی به نکویی
وی قطره باران بهاری به لطافت
هر ملک وجودی که به شوخی بگرفتی
سلطان خیالت بنشاندی به خلافت
گویند بدوری بکن از یار صبوری
در مهر تفاوت نکند بعد مسافت
با قد تو زیبا نبود سرو به نسبت
با روی تو نیکو نبود مه به اضافت
آن را که دلارام دهد وعده به کشتن
باید که زمرگش نبود هیچ مخافت
صد سفره دشمن بنهد طالب مقصود
تا بو که یکی دوست بیاید به ضیافت
سعدی هوس روی دلاویز ظریفان
بگذار که روزی بکشندت به ظرافت
سعدی چو گرفتار شدی تن به قضا ده
دریا در و مرجان بود و هول و مخافت
پ.ن: یه چیزایی هست که فقط بعضی از آدم ها میتونن به من بدن، شاید به این خاطر که تمام لذتش به اینه. حالا اااااااااااااا غزلیات سعدی دارم
| لینک |
خوابیدهام.. خواب میبینم ایستادهام روبروی در آشپزخانه.. احساس میکنم یک تکه نخ توی دهانم است، دهانم را باز میکنم، با انگشت شست و سبابهام سرِ نخ را از ته حلقم میگیرم و میکشم بیرون.. نخ بلندتر از این حرفهاست و از دور زبانم باز میشود و از لای دندانم بیرون کشیده میشود و حالا ادامه دارد؛ ادامه پیدا میکند تا زمین.. همینطور میکشمش.. ادامه اش میرود تا زیرموکت و وقتی محکم میکشمش موکت را پاره میکند و باقی نخ، چسبناک و لزج از پارگی موکت بیرون میآید.. نخ را توی سطل آشغال میاندازم و با خودم فکر میکنم که چه سوژهی خوبی است برای داستان و سعی میکنم خواب را به یاد خودم بسپارم که وقتی بیدار شدم، داستان مردی را بنویسم که از حلق با یک نخ بسته شده است به زمین.. یا بستهاندش به زمین.. یا اصلا هر جور که هست، وصل است به زمین، نه به آسمان.. بیدار میشوم و دلم میخواهد داستان مردی را بنویسم که خیلی اتفاقی سرِنخی را توی دهانش پیدا میکند و بعد میفهمد که سالهاست با این نخ، خیلی نامحسوس بسته شدهاست به زمین..یا بستهاندش به زمین.. یا اصلا هر جور که هست وصل است به زمین... بیدار میشوم و میبینم دست ندارم، دست ندارم که بنویسم سالهاست با یک تکه نخ، خیلی نامحسوس بسته شدهام به زمین.. یا بستهاندم به زمین.. یا................
.
| لینک |
